على اكبر دهخدا

1399

امثال و حكم ( فارسى )

مترس از بلائى كه شب در ميان است . رجوع به : از اين ستون . . . ، و رجوع به : سيب را چون به هوا . . . ، شود . مترس خرمن . رجوع به : آواز دهل از دور . . . ، شود . متكلم را تا كسى عيب نگيرد سخنش صلاح نپذيرد . سعدى . متكلم شحنه و بدرقهء اعتقاد عامى است . ( . . . تا آنچه عامى اعتقاد كرده وى بحديث بر وى نگاهدارد و شر مبتدع از وى دفع كند و راه آن در جدل بداند . ) كيمياى سعادت . متكى ستان بزر استان ، كهورستان به زور استان ، آدورستان بگورستان . مثلى كرمانيست و معنى اينكه زمين شيرين‌بيان‌زار براى زراعت خوب باشد و سزاوار است كه با زر خرند و زمين چلتاغ‌دار يا جغجغه‌ناك را بواسطهء كثرت منفعت كس بزر نفروشد و به زور بايد ستدن و زمين خارشتردار در زرع و كشت فايده ندارد و گورستان را درخور است . متوكلا على زاد الحجيج . تمثل : متوكلين على زاد الحجيج باميد كيسهء رعيت نيت بر مخالفت و همت بر محاصرت مقصور كردند . عقد العلى . مته بخشخاش گذاشتن . خرده نگرش بودن . متى فرزنت يا بيدق ؟ از نفثة المصدور زيدرى . فرزين و زير و بيدق پيادهء شطرنج است . مثال به مثل نماند . از فيه ما فيه . مثال پادشه چون آتش آمد بطبع آتش هميشه سركش آمد . رجوع به : اى پسر گر ملازم شاهى . . . ، شود . مثال طبع چو كان آمد و سخن گوهر اگر طلب نكنندش بماند اندر كان . ازرقى . رجوع به : مستمع صاحب سخن را . . . ، شود . مثال عشق خوبان همچو درياست كنار و قعر او هر دونه پيداست اگر خواهى در او آسان توان جست و ليكن چون بخواهى بد توان رست . ويس و رامين . مثالى گويمت ظاهر بينديش كسى را هست جامى پر عسل پيش اگر طفلى به دو گويد بيارام كه زير اين عسل زهر است در جام چو از طفل اين سخن دارد شنيده بلا شك دست از آن دارد كشيده ترا چندين پيمبر كرد آگاه كه خواهد بود كارى سخت در راه بگفت طفل جستى راه پرهيز بگفت انبيا از خواب برخيز . اسرارنامه .